|
در طوفان دریا با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است
|
میخواهمش![]()
مینویسم![]()
تا باور کنم انچه هستم وانچه که دارم از اوست.
جوانی هستم که ثانیه ها را همراه بقیه اش کنار زده ام تا به انجا رسم که در حال هستم.
نذانسته و دانسته خواستمش .
نمیدانم اما میتوانم قبول کنم که دوستیش را شرح دهم.
خوب..
روزی که هوا روشن بود همچون مانند خودم در کوچه های خیال قدم میزدم"که برای تفریح شروع به زنگ زدن خانه ها کردم که شاید صدای اشنایی از پشت دیوار بلند رویابه خواسته ام جواب دهد.
در این فکر عزیز بودمکه چرا روزگار مهر فراموشی به پیکرش زده بوداما میخواستم خودم را در دیگران پیدا کنم.
اولین قدمی بود که دوست چندین ساله امبه پیامی صلح جوابی مورد خواسته ام داد.
که ای کاش میدانستمکه اینده ام به رنگ خوش خیالی سفید را برگزیده بود.انچه را که روشن میپنداشتم به دادای سیاه همراه ظلمت قیامتدر حال وقوع بود.ان روز را باور کردمکه امروز را وارونه نوید میداد.
چنان به ان وابسته بودمکه ثانیه ای دوریش را اخر خود تصور میکردم.در طول این مسیر که همراهم بود حصاری شده بوددر بیابان توهم که خیالم اسوده بود که تنها تنهاییم رااو تسکین میداد.
دیواری بلند شده بود از شنفتن صدای به ظاهر ناشناخته.....
هر روز شده بود سر کشیدن به این موانع وحصارها که خدای ناکرده روزنه ای برای دیده شدن از بیرون نداشتهباشد.
اما حال نیز او هم مرا ترک نمود..
تنهاییم را ضرب نمود..
حس میکنم نمیدانم چگونه بودهام.بیکسیرا که امروزرا دولتی به قیمت از دست دادن گذشته حسرت میکشد.
تنهاییم را نوید میداد...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()