تبليغاتX
محکوم به تنهایی
در طوفان دریا با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است

قطاری كه به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد. و پیامبر رو به جهان كرد و گفت : مقصد ما خداست. كیست كه با ما سفر كند؟كیست كه رنج و عشق را توآمان بخواهد ؟

كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرنها گذشت اما از بی شمار ادمیان جز اندكی بر ان قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد كسی كم می شد .قطار می گذشت و سبك می شد . زیرا سبكی قانون خداست .

قطاری كه به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده  شوند اما اینجا ایستگاه اخر نیست .

مسافرانی كه پیاده شدند بهشتی شدند .

اما اندكی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .ان گاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما راز من همین بود . ان كه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و ان هنگام كه قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:48  توسط سام  | 

نوروز فصل تازه ها .فصل تازه شدن ها فصل فصل سبزی زمین

فصل نو شدن آدمی

آن زمان که درختان غبار زمستان را که چون تک برگ های خشک شده ی خویش را به بهار تقدیم میکند

ان زمان که ماهی های کوچک تنگ کوچک را به یغمی میبرند و ثانیه ها را به قیمت پایان نوروز انتظار میکشند

ان زمان که کودکان به درد و دل بزرگان گوش میدهند تا شاید برای خرید بار اخر لباس های گذشته را بر تن کنند

ان زما که میتوانی گوش فرا بدهی به نغمه یا مقلب القلوب و الابصار...

یا نه ان زمان که انتظاربه صدا درامدنزنگ خانه را منتظری.

بله همه میروند تا بهاری دیگر را به قیمت گذراندن سالی دیگر به امانت بگیرند

ان زمان است که میگویی بهارتان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:29  توسط سام  | 

تعریفش برایم عادت شده است طوری که ترکش ناخوشیم را انتظار میکشد.

بیش از قرونی است که برای حمایت از خود سکوت را اختیار کردم.

امادیگه خسته از تکرار مکرراتم.شده ام بتی که همچون افتاب برای حفظ جان از دشمن رخت بر میدارد.

من انم که برای رضایت دیگران قفلی به ارزش خاموشی بر لبانم زدم.

وکلید ان را به دست زمانه دادم.

...که حال میخواهم لب گشایم وپشت سرم راکه سکوت را یدک میکشد در دره ی خود پیدایی رها کنم.

میخواهم فقط اینده را ببینم.میخواهم انقدر حرف بزنم که کلمه ها از درونم بیرون بزنند

باید اینده ام را بدست اورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:10  توسط سام  | 

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟
دل من غصه نخور
 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:44  توسط سام  | 

میگویمش

               میخواهمش

                                        مینویسم

تا باور کنم انچه هستم وانچه که دارم از اوست.

جوانی هستم که ثانیه ها را همراه بقیه اش کنار زده ام تا به انجا رسم که در حال هستم.

نذانسته و دانسته خواستمش .

نمیدانم اما میتوانم قبول کنم که دوستیش را شرح دهم.

خوب..

روزی که هوا روشن بود همچون مانند خودم در کوچه های خیال قدم میزدم"که برای تفریح شروع به زنگ زدن خانه ها کردم که شاید صدای اشنایی از پشت دیوار بلند رویابه خواسته ام جواب دهد.

در این فکر عزیز بودمکه چرا روزگار مهر فراموشی به پیکرش زده بوداما میخواستم خودم را در دیگران پیدا کنم.

اولین قدمی بود که دوست چندین ساله امبه پیامی صلح جوابی مورد خواسته ام داد.

که ای کاش میدانستمکه اینده ام به رنگ خوش خیالی سفید را برگزیده بود.انچه را که روشن میپنداشتم به دادای سیاه همراه ظلمت قیامتدر حال وقوع بود.ان روز را باور کردمکه امروز را وارونه نوید میداد.

چنان به ان وابسته بودمکه ثانیه ای دوریش را اخر خود تصور میکردم.در طول این مسیر که همراهم بود حصاری شده بوددر بیابان توهم که خیالم اسوده بود که تنها تنهاییم رااو تسکین میداد.

دیواری بلند شده بود از شنفتن صدای به ظاهر ناشناخته.....

هر روز شده بود سر کشیدن به این موانع وحصارها که خدای ناکرده روزنه ای برای دیده شدن از بیرون نداشتهباشد.

اما حال نیز او هم مرا ترک نمود..

تنهاییم را ضرب نمود..

حس میکنم نمیدانم چگونه بودهام.بیکسیرا که امروزرا دولتی به قیمت از دست دادن گذشته حسرت میکشد.

تنهاییم را نوید میداد...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 15:46  توسط سام  | 

همیشه به خودم میگفتم تنهاییم را باید با کسانی پر کنم که دوستشان دارم.

و اگر انها نیستند با خاطراتشان......

خاطراتی که چون خط میخی بر خاطرم هک شدند.

خاطراتی ماندنی...

راست هست که میگویند انسان ها با خاطراتشان زنده هستند و زندگی می کنند.

همیشه دوست داشتم که خاطراتم را در برگی از جنس خاک دراورم اما..

نمیتوانم

اخر در این شهر به هم ریخته شان میشود کاری کرد.

من در این شهر که انسانهایش هیچ از عاطفه نمدانند...

چگونه..

اه..

چگونه میتوان نوشت.چگونه میتوان حرف دلم را به نوشتن ارم.

کمکم کن.

و دیگر هیچ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:7  توسط سام  | 

همون طور که ستاره تو نظر خواهیها خواسته بود در باره روز کنکور بگم رویش را زمین نمی اندازم

اگر چه مطمئن هستم که این خواسته شماها هم هست.

خوب روز کنکور(البته خیلی ها میگفتند روز چهار شنبه یعنی همون روز قبل ازکنکورنباید درس خوند).........

صبح روز کنکور ۱ ساعتی درس خواندم فرمول های فیزیک رو مرور کردم تا ساعت حدود ۹شد.

بعد درس خواندن رو کنار گذاشتم وحسابی از خودم بیگاری کشیدم تا شب بتونم زود بخوابم خلاصه تا شب کلی خودم رو خسته کردم خدا رو شکر زود خوابیدم البته از شانس خوب یا بد من برق رفت اخه از یک طرف با رفتن برق خوابیدن اسون میشد از طرف دیگه هم نتونستم اخبا رو ببینم. سریال سه در چهار هم که از دستم رفت.

خلاصه همه چیز رو جور کردیم و خوابیدیم بعد صبح روز کنکور هم بدون هیچ استرسی رفتم حوزه امتحانی و راحت کنکور رو دادم سوالها خیلی سخت بود من که انقدر ادعای تست زدن دین و زندگی بودم کلی از سوالهای دین وزندگی تعجب کردم ولی در کل واقعا سوالها سخت بود.

یه امیدواری هم به سونبا بدم و اون هم اینکه خیلی از بچه ها در حوزه من ورفیقام یا خواب بودن یا بیکار نشسته بودن.

خلاصه این بود ماجرای روز کنکور که ستاره خواسته بود ما هم اطاعت کردیم.

منتظر نظرتون میمونم.

تا اپ بعد خدا نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:35  توسط سام  | 

امروز بعد از ۳۳روز کنکورم رو دادم.خیلی سخت بود از پس خیلی سوالها بر نیومدم به هر حال خدا کنه قبول شم.

ولی با این حال راحت شدم از همه چیز انگاری یه وزنه سنگین رو از رو دوشم ور داشتم خیلی راحت شدم .

حالا می تونم به کارام برسم.

برای شما عزیزان دلم اپ گنم و خیلی چیزایه دیگه.

توی یه فکرم برای شما عزیزان چی اپ کنم.

منتظر نظراتتون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:57  توسط سام  | 

                                                                                                                                         می خواستم به شما عزیزای دلم بگم که من رو در این چند روز اینده کمتر میبینید یعنی خیلی کم اپ میکنم بخاطر همین هم الان این همه مطلب براتون کذاشتم.به خاطر اینکه حدود ۳۳روز به کنکور سراسریمانده (۷تیر-البته میگن ۷روز به عقب کشیده شده ولی نمیدونم راسته یا نه)از شلنس بد من حدود۲۰روز پیش داشتم از یک خبابان رد میشدم با موتور که یکدفعه در یک مغازهای رسیدم وان مغازه منفجرشد و موج انفجار من رو گرفت وزمین زد ودست چپم از سه ناحیه پاره شد از اون روز به بعد درس خوندنم خیلی ضعیف شد(امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم) ولی با همون درد دست براتون اپ کردم.خلاصه می خوام این چند روز باقی مونده رو کمی درس بخونم بلکه دانشگاه قبولشم.بهتون سر میزنم ولی توقع اپ کردن نداشته باشید.

چند تا توصیه هم به هم سالهای خوب خودم میکنم واون اینکه این چند روزه رو به تست زدن و دوره کردن بپردازید.کتاب زرد کانون بسیار مفیده حتما بخونید.

                                               موفق و سربلند باشید   

        

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:59  توسط سام  | 

سه مرتبه ای ایه شریفه را (ما اصاب من مصیبه فی الارض ولا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان من نبر ا ها ه ان (رونون تشدید داره)ذلک علی الله یسیر) بخواند وبر سوزن در هر مرتبه بدمد و در وقت فرو بردن بسمالله الرحمان رحیم بگوید .احساس درد نخواهد کرد.

فقط دوستان عزیز لازمه به سمر رسیدن چنین چیزهایی داشتن اعتقاد قوی هست.که اگر اعتقاد قوی نداشته باشید ماثر نیست.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط سام  |